تبليغاتX
جاذبه

جاذبه

باغ نگاه

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

 

غم پنهان

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

نوشته شده در 2009/11/7ساعت 5:9 PM توسط parya| |
 

 بهای عشق و خیانت

 هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.

ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها  بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.

زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟

باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...

 

با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت:

ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...

بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری "    " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.

عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.

ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.

از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید

چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:

ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها  بمن آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟

ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.

هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟

قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت:

هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...

هـیرتا به ماندانا نزدیک شـدو گفت: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی وگردش بروی من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...

از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش می گذراند

چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت:

ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:

ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:

ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...

ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـودمن حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم.

سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت باهم به گردش میرویم.

دو روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود.

آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.

هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.

امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.

ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:

ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟

ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.

هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟

ماندانا گفـت: نمی دانم.

سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!...

سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره باغ پرتاب کـــــــــــــرد!...

این است بهای عشق و خیانت ...

نوشته شده در 2009/6/30ساعت 4:7 PM توسط parya| |
 

غروب

بهترین نوشته های احساسی در بهار بیست

 

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

 چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

نوشته شده در 2009/6/30ساعت 3:48 PM توسط parya| |

عشق یعنی...

 

عشق یعنی تا سحر دریاشدن

مثل یک پروانه بی پروا شدن

عشق یعنی سر به زیر انداختن

درحریم دلبری جان باختن

عشق یعنی بر سر دار آمدن

بی محابا دیدن یا ر آمدن

عشق یعنی پرزدن بی بال وپر


دیده را دریا نمودن تا سحر

عشق یعنی گفتگو با کربلا

سر کشیدن باده از جام بلا

عشق یعنی دیده برخنجرزدن

مثل طوطی درقفس پرپرزدن


عشق یعنی گم شدن در جامی

راز دل بی پرده بشنیدن زنی

عشق یعنی خاک پای خاکیان

 می زدن در حلقه ی افلاکیان

عشق یعنی مثل یک گل وا شدن

فارغ ازبی تابی دنیاشدن


عشق یعنی شب نشینی با خدا

گفتگو با ناله اما بی صدا

عشق یعنی پای کوبی در منا

با صفا دل را نمودن آشنا

عشق یعنی دیدن موسی به طور

یک جهان بیناشدن ازبوی نور


پای هر بت« لا» شدن عشق یعنی

مست و مجنون درپی لیلا شد

 عشق یعنی زندگی را باختن

خانه ای در کوی دلبر ساختن

حرا تا کربلا عشق یعنی از

جان سپردن تشنه لب درنینوا

کبوتر ساده باش  عشق یعنی چون


پای هر صاحب دلی افتاده باش

عشق یعنی فارغ از رنگ و ریا

دوستی با لاله و گل بی ریا

یعنی کار نیکو کردن است عشق

برصداقت راستی خوکردن است

نظرنظرنظر

نوشته شده در 2009/6/30ساعت 3:12 PM توسط parya| |
سلام

خوبید؟

راستی من یه معذرت خواهی بدهکارم

شاید بدونید چرا

خب معذرت خواهی کردم دیگه چرا اینطوری نگام می کنید

البته آپ قبلیم بااینکه گفته بودم دلیلش چی بود که اونا گذاشتم بعضیها دلخور شده بودند

منم برای همین اپ قبلیم راپاک کردم که به هر حال هرکی فکر کرده به قصد توهین هست فقط

تفریحی بود

راستی من خیلی حوصلم سررفته نمی دونم درباره ی چی داخل وبم بنویسم

کمکم کنید

ممنونم ازاونایی که برام کامنت می ذارم منم ازصمیم قلب به کامنت هاشون جواب می دم

بازم برام کامنت بذارید خوشحال می شم خدانگهدار

 

نوشته شده در 2009/6/29ساعت 7:50 PM توسط parya| |

 

سلام چطوریدخوبید؟

خب بچه ها این آپه را عوض کردم دیگه

خودتون که می بینید

خب امتحانا خوش گذشت

تبریک می گم تموم کردید امتحان هاتون را

فکر کنم این آپه خیلی بی خود شده نه؟

گفتم یه آپ کنم که یه آپ کرده باشم 

قربون همتون خدافظ

 

نوشته شده در 2009/6/24ساعت 9:16 PM توسط parya| |
خوب بچه ها می خوام این  مدت را درباره ی روانشناسی و نکاتی درباره ی آن دراین زمینه بنویسم اگر

 بد بود می ریم سراغ یه موضوع دیگه.

 

خوبه؟

 

ارتباط راه رفتن باشخصیت

                                    سولماز فروتن

 

                                                      نیرو ی روانشناسی

        

 

لباس هایی که می پوشید،شیوه ی راه رفتن،حرکات صورت،زبان اشاره بدن،تن صدا،اداها،سرگرمی

 های موردعلاقه شماونوع موسیقی ای که به آن گوش می دهید بیانگر نکات فراوانی درباره ی شخصیت

 شما هستند.

پس ازسال ها مطالعه ،دریافتم که درنظر افراد تحصیل کرده دراین زمینه،شخصیت افراد تاچه اندازه آشکار

 است.

هرچیزی که به شخصیت مربوط می شود،بیانگر بخشی ازشخصیت اوست وبا کسب اطلاعات اندکی

 درباره ی موضوعات مرتبط  با روان شناسی ،می توانید باهمان چشم ها چیزهایی راببینید که هرگز

 ندیده اید .البته همیشه این قضاوت ها صحیح ازآب درنمی آیند.

 

                                         شیوه ی راه رفتن و شخصیت

 

شیوه ی راه رفتن شما نه تنها بازتاب بخشی ازشخصیت شما بوده بلکه نمایانگر وضعیت روحی فعلی

 تان است. اگرخوشحال باشید ،باانرژی بیشتر ودرنتیجه تندترراه می روید. افراد وقتی اعتماد به نفس

 وشهامت زیادی دارند، باقدم های کشیده راه می روند وبه دلیل سرعت بیشتر،تمایل دارند به سرعت

 ازدوستانی که همراهشان هستند جلو بزنند.

عده ای ازافراد هنگام قدم گذاشتن برروی زمین فشارزیادی به خود واردمی کنند،نه به خاطر اینکه وزن آنها

 زیاد است بلکه به این دلیل که استقامت زیادی دارند!!افرادی که پشتکار زیادی دارند،باقدم های سنگین

 راه می روند که این کار برهر آن چه که آنها برروی آن پا می گذارند فشار زیادی وارد می کند. باوجود اینکه

 پشتکار خوب است اما این شیوه راه رفتن می تواند نشانه ی عدم انعطاف پذیری فردنیزباشد.

 عده ای ازافراد به آهستگی راه می روند وپاهای خود را روی زمین می کشند،انگار که هیچ انرژی ای

برای راه رفتن ندارند.این کمبود انژری معمولاً با احساس ناراحتی یا افسردگی فرد نیز همراه است اما

می تواند نمایانگر  ترس یا تردید فرد نسبت به آنچه پیش روی اوست نیز باشد.راه رفتن مانند گربه ،

معمولاً نشانه ی این است که فرد بااین طرز راه رفتن می خواهد پیامی رابه دیگران برساند و آن این

است:به من نگاه کنید!!این همان شیوه ی راه رفتنی است که درسالن های مد ازآن استفاده

 می شود.                

 گذاشتن دست ها درجیب به هنگام راه رفتن،ممکن است  نشانه این باشد که ازتصویر ذهنی خودتان

 ویا از لباس هایی که پوشیده اید،راضی نیستید.

 اگرهنگام راه رفتن سرتان را بالا بگیرید،بدین معناست که احساس خوبی راتجربه می کنید وپایین

انداختن سرمی تواند به این معنا باشد که احساس بدی دارید.

امیدوارم موردپسندتون باشه

فعلاً خداحافظ

نظرنظرنظر

نوشته شده در 2009/6/6ساعت 8:2 PM توسط parya| |
سلام بچه ها فکر کنم حدوداً یک ماهه آپ نکردم من دلم گرفته بود دیگه خسته شدم کاش زودتر

 تابستون برسه

امتحانا خوش میگذره

تصمیم گرفتم توتابستون حسابی حال کنم شما هم ازهمین حالا آماده بشید

باتوجه به اخبار جهانی تعدادتلفات درتابستان بسیار بیشتر ازسایر فصول سال است محققان پس

 ازیکسری تحقیقات پی بردند علت این تلفات هیجان بیش ازحد افراد و بهره ی بیش از حدازتابستان

  است که هرکدام به روشهای گوناگون ازقبیل :سکته ی قلبی،ورزش بیش ازحد،هیجان زیادی وبعضی

  هم به خاطر اینکه خیلی درمورد تابستون برنامه ریزی کردن درگوشه ی تیمارستان به سرمی برند.

 مواظب خودتون باشید خدایی نکرده یک وقت اتفاقی براتون نیفته

شوخی کردم

تصمیم گرفتم از 20 خرداد یعنی اون هفته هرهفته آپ کنم که همه بی کارباشند و حسابی حال کنیم

 به نظر خودم وبلاگ جدیدم باحال تره نه؟

بچه ها قبلی خراب شد حیف ولی اشکالی نداره البته مطالب قبلی را هم گذاشتم.

بچه ها اگرسؤالی دارید درهرزمینه مشتاقم جواب بدم البته اگر هم بخواید می تونیم درباره ی یک

 موضوع علمی هم صحبت کنیم منم باکمال میل آماده ام البته ازاون هفته این برنامه راپیاده می کنم

بچه ها راستی مناظره ها راشب ها ببینید خیلی جالبه

دیشب را که به احتمال زیاد اکثریت مردم دیدند

شما طرفدار چه کسی هستید؟

البته من نام شخصی رانمی برم ونظری هم درباره ی هیچکدام ندارم ولی امیدوارم هرکس شد توانایی

 اش راداشته باشه مملکت را اداره کنه اصلاً به من چه من دوست ندارم وارد مسائل اقتصادی یا سیاسی

 جامعه بشم به بحث خودمون ادامه بدیم راستی درباره ی یک موضوع می خواستم باهم صحبت کنیم

 وهمه هم می دونید که موضوع با یک سؤال شروع می شه حالا من این سؤال رامی پرسم:

به نظر شمایک آدم چطورمی تونه موفق بشه یا یک آدم موفق چه خصوصیاتی داره؟

خوب اول بگم آدم چطور می تونه موفق بشه بعدخودتون می تونید بفهمید یه آدم موفق چه خصوصیاتی

داره:

بعضی معتقدند زیبایی ظاهری براشون درجامعه یا به طورکلی زندگی خیلی سودآور است وکارایی

 بالایی دارد.

حال می خواهیم این حرف یا اعتقاد آنان را زیر میکروسکوپ قرار داده وببینیم آیا واقعاً درست است یانه؟

همه باید بدانند که زیبایی واقعی یک انسان به سیرت اوست نه به صورت او آیا تمام افرادی که بازیبایی

 ظاهری زندگی می کنند موفق هستند یا درجامعه خدتمی می کنند؟

حال زیبایی خودرا ازدست بدهد،برای اوچه چیزی باقی می ماند باید بدونید اگر این افراد زیبایی خودشون

 راازدست بدن مطمئن باشید نابود می شن ولی فردی رادرنظر بگیرید که زیبایی اوبرایش اهمیتی ندارد

 ودردرس وتحصیل هم بسیار موفق است حال آن فردی  که بازیبایی ظاهری زندگی می کند برتر است یا

 فردی که بسیار درجامعه موفق است ومدرک تحصیلی بالایی دارد ؟

البته افرادی هم هستند که هم زیبایی دارند وهم تحصیل وبه ظاهرخوداهمیتی نمی دهند که این افراد

 نیزمی توانند ازافراد موفق جامعه باشند. اگرخداهمه انسان ها رابا خصوصیات گوناگون آفریده چرانمی

آیید ازخود اوبپرسید که چرااین انسان رازیبا یا زشت آفریده چرابه شخصی که زیبایی ندارد گیر می دهیم؟

خوب اگردست خودش بود ومی تونست صورتش را نقاشی کنه مطمئن باشید زیباترین صورت رابرای خود

می کشید همه می دونیم که این دنیاخیلی کوتاهه سعی کنید زودتر آذوقه هاتون را مثل نخودوشلغم

وبادوم وبادمجون وهرچی دوست دارید جمع کنید فردا زمستون اومد هلاک نشید

گفتم شوخی کنم یه ذره از فضای روانشناسی بیرون بیایم

خوب راه های موفقیت :

میدونید که اگر بخوام درمورد همشون توضیح بدم خیلی طول می کشه مختصر می گم بعد سرموقع

بهش می پردازیم

1-سعی کنید اجتماعی باشید

2-سعی کنیدهمه را دوست داشته باشید(خیلی مهمه با تأیید روانشناسان مؤتبر)

3-به چیزهای کوچک اهمیت ندهید

4-هرچیزی راهم بی اهمیت ندونید

5-پشتکار داشته باشید

6-سعی کنید محکم باشید (حالانمی گم برید بدنساز بشید)

7-نقاط ضعف خودتون را جلوی دیگران آشکار نکنید

8-هیچوقت خودتونا دست کم نگیرید

9-ازخودتون تعریف کنید این باعث می شه خصوصات بدتون ازبین بره

10-حرف دیگران نباید مانع پیشرفت شما شود

11-سعی کنید یک الگو برای خودداشته باشید حتی انسان های موفق هم الگو دارند

12-سعی کنیدخصوصیات خوبتون راتقویت کنیدو...

 وخیلی چیزهای دیگر.موفقیت راه طولانی ای است ولی بعضی ازافراد موفقیت درچند قدمی

آنهاست شماهم چندان فاصله ای بااون ندارید وفقط کافیه اراده کنید

و یک جمله ی زیبا :

درزندگی اتفاق هایی می افته که آتش درون ما راخاموش می کنه ولی تنها یک جرقه کافیه تا این آتش را

 شعله ور کنه تاسرتاسروجودمارا گرم کنه.

امیدوارم موفق باشید

امیدوارم مورد پسندتون باشه

خوش باشید

فعلاً خدانگهدار

بچه هانظر یادتون نره

 

نوشته شده در 2009/6/6ساعت 7:38 PM توسط parya| |
                         توجه! توجه!

قابل توجه طرفداران عزیز

تمامی کامنت ها پاک شدند به دلیل اختلالاتی که در وبلاگ به وجود آمد

دوستان این وبلاگ انتقال یافته است آدرس قبلی این وبلاگ در اولین وقت دراین وبلاگ

نمایش داده خواهد شد. دوستانی که آدرس قبلی را می دانستند به آن رجوع نکنند

آن وبلاگ دچار اختلال شده .

جهت اطلاع بیشتر شما دوستان عزیزاین مطلب رابیان کردم.

باما باشید

                                                                مدیر وبلاگ

نوشته شده در 2009/6/5ساعت 9:25 PM توسط parya| |